تبليغاتX
روسری آبی

روسری آبی

آبی زندگی...

داستان یک دانه

  دانه کوچک بود.


  گاه خودش را روی باد سوار می کرد ؛ گاه روی برف سپید می نشست تادیده شود ... !

اما به چشم هیچ کس نمی آمد،جز حشرا تی که قصد خورد ش را داشتند...یا پرنده ای که به چشم آذوقه به او نگاه می کرد..


  روزی "د ا نه" رو به خدا کرد و گفت : نه این رسمش نیست ... ای کاش مرا کمی بزرگتر آفریده بود ی !


  "خدا" به د ا نه گفت: عز یزکم ، تو بزرگی !

بزرگتر از آنچه که فکرش را بکنی...!

اما حیف که به خودت فرصت بزرگ شدن نداده ای...

تا زما نی که بخواهی که به چشم بیا یی ؛ د یده نمی شوی...!!!


  د ا نه حرف خدا را نفهمید ؛ اما خودش را د ر خاک پنهان کرد ...

رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند ...

فرد ا ... د ا نه ؛ سپیداری بود بلند و با شکوه که هیچ کس نمی توا نست نا د یده اش بگیرد !!!

  

  ... دیگر به چشم همه آمده بود ...

                                                                                                                                                                     ع .ن

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 17:24  توسط مانا...  | 

بوسیدگی شدید دارم

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر...

مجنونم و شکل بید دارم دکتر...

لبهای من از تب جنون می سوزند...

بوسیدگی شدید دارم دکتر...

جلیل صفر بیگی


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 17:21  توسط مانا...  | 

یادش به خیر

یادش به خیر...


"پسرت"مثل پسر بچه های دیگر...

دوست نمی داشت پلیس بشود یا خلبان؛

می خواست قهرمان بشود...


"قهرمان"!...

آرزو داشت وقتی که بزرگ شد؛

"به بزرگی پدرش"،

معلم شود...

معلم جغرافیا...


:::

گفتی :

بغض دارم


گفتم :

بغض که می کنی ؛

صورتم می شود دریا...

بیا به جای چشم،

دلمان را بزنیم به دریا!


گفتی:

دریای من،

می شود روسری تو

که آبی...

دریای تو ،

بشود پپراهن من

که آبی...


دریا ها همه به هم راه دارند؛

معلم جغرافی می گفت...


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 17:20  توسط مانا...  | 

اشک آور

اشک آور...

خوب است ... مثل سوت مسابقه ی دو،

هی می دوی... می دوی

چشمها می سوزد

بار اول می ترسی ـ مثل باتوم و کابل ـ

بارهای بعد سیگار در می آوری دود می کنی...

همسایه ها از پنجره خبر میدهند:        

آمدند...

باز می دوی ...

چه هوایی دارد دویدن میان چنارهای ولیعصر

ـ از گشت ارشاد خبری نیست ـ 

میان کتابفروشی های انقلاب

ـ چقدر این جا کتاب ممنوعه پیدا کردیم ـ

می دویم ...

می دوی.....باز هم...

می دویم و خاطره ها پشت سرمان...

خاطره ی دست هایی که توی گرمای تابستان

همدیگر را بغل کرده بودند...

خاطره ی قطاری که همه ی فکر و ذکرش ، بزرگترین خیابان تهران شده بود...

مبدا : همین جا ...

منتها انقدر همه چیز را شلوغ پلوغ کرده بودند؛

که معلوم نبود همین جا یعنی دقیقا کجا...

مقصد:همان جا...

می گفتیم همین روبان های سبز را که دنبال کنی ، می رسی...

منتها سبز و قرمز های های ولیصر یکی شد

توسط همان ها گفتند بگویید نشناختیمشان...

راست میگفتند

نشناختیم جوانمردی را  ،  مردی ی ی  را

مررردی نیست...

ندیدیم....

ندیدند.....

جای همه خالی

دوستان تبعیدی، برادرهای بزرگتر که برای یک اعلامیه زندگیتان را دادید... 

.

.

.

ذلم می خواست دوباره همه با هم آشتی می کردیم...

بی دروغ

بی کلک

همه مهربانیشان را می ریختند توی چشمهاشان

حال هم دیگر را می پرسیدند

خاطره ی دست ها...

دلم برای دنیای مهربان با آدم های مهربان تر تنگ شده است...


اشتباهی اگر بود این بود:::

دلم می خواست همه مثل او می شدند...


به مهربانی چهره ای معصوم...

....

دلم می خواست همه مررررررد می شدند...


به شهادت شاهدی که  می شناسیم ...

کاشکی همه می دانستند

چه عالیست...

خیس بودن، خیس شدن...

دویدن زیر باران ...

خیس باران بودن ... خیس عشق...

محکم بودند... مقاوم...

اما به دل که می رسیدند ... بی دل می شدند ...

کاش شعر هامان از تار شعور می شد؛ شعورمان از پود شعر...

کاش...


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 17:19  توسط مانا...  | 

برای آن هایی که دوستشان می دارم...

عزیز  تر ینا!!!

کاشکی...

کاشکی هممیشه باشی تا تنها اندوه من دلتنگی برای کسانی باشد که دوستشان می دارم...

وعده ی الهی که محقق شده بود برایم از مدت ها پیشتر...


وتو خندیدی به غرور کودکانه ام ...


و دانستم  که میدانی که میخواهم ندانی که چه قدر ...


...

سه نقطه ...

...


مثل همیشه ؛

خودت بخوان از میان سه نقطه هایم ...

آنچه جرات گفتنش را نداشته و ندارم...


صادقا نه ی صادقانه...

کاشکی همیشه تنها اندوه شادمانه ام ،

دلتنگی برای "تو" باشد


دلم برایت تنگ شده بود ...

از فرشته ها بپرس...



کلامی چند با خوانندگان این دل نوشته ها...:

این نوشته ها هیچ گونه مخاطب خاص نداشته و تقدیم شده به همه ی آنهایی که دوستشان می دارم...

در نگاه اول ، ممکنه غم انگیز به نظر برسه اما فضایی که در ذهن منه و در قالب این


نوشته شاید ، فقط بخشی ازون منعکس شده باشه ؛ فضای غم به صورت مطلق نیست...

اتفاقا ذاتا آدم شادی هستم و این نوشته حکایت از یه شوق عجیب داره...

شوقی که ممکنه هر کدم از ما بار ها اونو لمس کرده باشه ...

احساس دلتنگی که روح این نوشته است ؛ شاید اندوهیست که به ما اثبات می کند ؛

منیت و غرور ، فدای "نگاهی" که "قلب" تو را رام می کند و آرام...


همونطور که خدای مهربانی ها وعده داده:

آفریدیم برای شما ، زوج هایی از جنس خودتان و قرار دادیم مودة و دوستی

تا آرام یابید...


و قرار دادیم ؛ پاکان و طیبان  "مرد"  را ،  "برای" پاکان و مومنان "زن" و

قراردادیم؛پاکان و طیبان  "زن" را ،  "برای"  پاکان و طیبان  "مرد"...

تا آرام یابند...


وهر کس در این عالم ، نیمه ای خواهد داشت...

خواه این زوج ساخته و پرداخته ی ذهن شاعر گونه ی ما باشه...

و خواه یک زوج واقعی که در عالم خارج محقق بشه...


و "دلتنگی" بخشی از احساسات  عمیق ، لطیف و به ظاهر غمگین اما شاد اون زوج خواهد بود...


....مسلما...


باتشکر و تقدیم احترم...

نویسنده...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 17:15  توسط مانا...  | 

نویسنده:مستر آقا...

به نام خدا



این رنگها

تقدیم به شما...

که زندگی را برای مستر

رنگی کردید....


با عشق...

مستر جان...




پ.ن:

1-آن گل لای صفحات کتاب

شمایید...

و نه این فقط...


به خدا

بزرگترین نعمتید

برای این روزهای پر کلمه و بی حرف ِحساب  حساب انتگرال و دیفرانسیل....



بیشتر باشید...

که بی شما

سفسطه گرا ترین فیلسوف هستی می شوم

نشسته بین یک مشت کتاب...



2-دوستش داری؟اقالب بلاگ را می گویم....


3-اینها را من،

یعنی مستر آقای بانو جان،

نوشتم و اینجا گذاشتم....خود حضرتشان بی خبرند هنوز....


برای ثبت در عاشقانه ترینهای تاریخ:

یک و 10 دقیقه بعد از ظهر

دوشنبه،11 آبان هشتاد و هشت شمسی...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:12  توسط مانا...  | 

همسفر

"دو نفرانه" کردیمش این نوشته را....این پست عاشقانه تر از آن بود که کسی بخواند و دلش نخواهد....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:29  توسط مانا...  | 

آفتاب گردون...

آفتابگردون جان…. آفتاب ِ گردون جان….


 

 

به آفتابگردون عزیزم....!

 

:::

ورود ِ شما  را، به همین مرحله  از زندگیمان تبریک  می گویم ...

 

 

****

یادت باشه

که آفتاب ، مال ِ هردومونه ها ...

بیشتر از تو ....مال ِ من...

 

یادت باشه...

که این تویی که باید دور ِ آفتاب بگردی ها...

نه اینکه  مستر ِ من، دور ِ تو ...

 

 

مستر ِ من ...

آفتاب ِ من...

 

می خوای خودم ، دورت بگردم؟!

 

**************************

آفتاب ...

که  تویی جانم...

 

دونه ی دلمو... ذره ذره ...بزرگ می کنی...

 

برای همه چیز ... جز" تو" ... عینک دودی می زنم...

 

**************************

 

مستر جان ِ من!!!

 

بِتابی ... اگر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:30  توسط مانا...  | 

دیشب..... :::


دل نازک تر، از عشقم سراغ ندارم..

 که مورچه ها بیایند ؛ از دیواره ی نازک ِ دلش، بروند بالا و...

ریزه میزه تر های کلونی ،

شکلک در بیاورند ؛ برای زنبور های عسل ِ  در حال پرواز...

و پُز ِ سبلان ِ بلند  ِ شانه ها ی همسر  ِ مرا بدهند ؛ به هم دیگر...

دل نازک تر، از عشقم سراغ ندارم...

که با صدای همایون، بغض می کند و ...

دل نازک تر ، از عشقم سراغ ندارم...

 که لمس  ِبال ِ پروانه ای؛ که پیله اش را می شکافد و ...

دل نازک تر، از عشقم سراغ ندارم ...

که نازکی  ِ دلش ، به نازکی  ِ پوست ِ نوزاد  است و ...

 پوست ِ نوزاد ی ، که احتمالا روی  ِ بازویش خوابش ببرد ،هم ... اشکش را در می آورد..

دل نازک تر، از عشقم سراغ ندارم...

که لِه کردن ِمورچه ها ، دلش را درد می آورد...

و بی غذا ماندن ِ جوجه ها...

یک روز کامل ، شماتت کردم خودم را...

گویا دیشب :

حواسم نبوده ...

به مورچه های پشتِ دیوار خانه ی مان ...

مورچه ها آمده بودند ؛ پیش ِ عشقم، به شکایت ...

گو یا ترش ، این که...یک مورچه ی کار گر، عاشق شده بوده ؛ شاهزاده خانم  ِ کلونی  ِ بغلی را....

و گویا من  ِ بی حواس ، پایم را ... دقیقا گذاشته ام، وسط ِمیتینگ شان ...

آمده ؛ بگردد دنبال ِ سیندرلا خانومش...

من ِ بی حواس، یک روز ِکامل، شماتت کردم خودم را...

به خاطر مورچه ای که عشقش را گم کرده بود...

...و...

یک روز ِ کامل ِ دیگر... هم... شماتت کردم خودم را...

که دل ِ نازک ِ عشقم....

که  دل نازک تر ، از عشقم سراغ ندارم...

که من ِ بی حواس ، حواسم نبود... که چه دل ِ نازکی دارد ؛ مَرررردَم...

حواسم نبوده حتما ً ... که دیشب... به مهربان مَرررردَم ، گفتم که "لوسی"  ... - چه قدر نا مَردَم ، من-


یک روزه کامله که... بغض ... بغض ... بغض...

یک روزه کامله که ... منو ...که...  بغض... که " حواسم نبود ؛ به دل ِ نازک ِ مَررردَم ؛ دیشب"...

آشتی بشیم آقا؟


پی نوشت:::

1* از دست خودم عصبا نیم...

هر چند تو ا نقدر خو بی ، ا نقدر بزرررررگ ،

که خود تو می ز نی به ندیدن ... اما... ازد ست خودم عصبا نیم ..

نبا ید ا نقدر ساده بگیرم همه چیزو...


2* تو همیشه حرفای جدی رو بیشتر د و ست می د اشتی....

 همیشه، حرفای جد ی مو نو بیشتر د وست می داشتی ...

یه سوال مهم: با ید بترسم ؛ از ا ین که از آخرین حرف جدیمون ، ز یاد گذشته؟؟؟


3* من ... فردا زود می روم سر  ِ کار... اول ورزش ... بعد هم سر کار ...

نمی بو سمت با ا ین که بوسه درد د ا رم.. نمی بو سمت که بیدار نشی یه موقع ...

88/5/22

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:39  توسط مانا...  | 

آدم برفی ٍ من

که بچه ها بخندند...

که بخندند...

که بخندند بچه ها...

 

که رد پا ...

که آدم برفی...

که بچه ها بخندند...

 

که رد پا ها را دنبال کنم ؛

که توی این سرما رد پا ها را دنبال کنم...

که توی این سرما یک گوشه ی داغی پیدا کنم،

یک بستر نرم

و عجب جای دنجی است انصافا...

 

که آب کنیم یخ ها را

که صدای قهقه هامان 

هفت تا آبادی این ور  و ....  هفت تای دیگر آن وری را ذله کند..

وقتی که زمین می خوری ،

 

وقتی که زمین می خوری ، مححکم..،

من آمبولانست می شوم...

سوار می شو یم...

می رویم دَدَر

چی شده آقا؟؟؟؟

دَدَری شدید آقا....

 

که رینگ لاستیک های آمبولانس گل منگلی مان ،

تن سرد برف را قلقلک بدهد...

 

که بچه ها بخندند...

که بخندی...

که بچه ها بخندند...

 

بخندند... بخندند... بخندند

 

آمبولانستون بشم آقا؟؟

که بخندند بچه ها؟؟؟

آمبولانسم می شین آقا؟؟؟

 

آمبولانس/ خنده / رد پا /خنده / برف / آدم برفی...

خودشه....

 

آدم برفی ِ من!!!...

زودی بُدو برو بپوش لباساتو ... تا محکم نبوسیدمت...  سرما می خوری ها...


پی نوشت:

"بیا آمبولانس را بی خیال شویم...پیاده برویم تا بیمارستان...هم دیر تر می رسیم هم...دیرتر...

"بیمارستان" را به ما گفته اند...اصلش تیما.....

جفتمان هم قبول داریم نا جور...."
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:52  توسط مانا...  |